زمانیکه سال 88 بعد از قبولی در آزمون استخدامی ذوب آهن اصفهان تو این شرکت شروع به کار کردم،نمی دونستم اونجا هیچ وقت نمیتونه محل خوبی برای من باشه.

خیلی دست و پا زدم و خیلی تلاش کردم،ولی مثل دست و پا زدن تو باتلاق هر روز پائین تر می رفتم.

روح بلند پرواز من هیچ وقت نتونست این حصار رو تحمل کنه.

تا این که یک روز به خودم گفتم:

اگه خدا تو قرآن میگه من از راه بی کمان رزق و روزی میدم به اون های که به من اعتماد می کنند و راه را برای اون ها هموار می کنم پس جرا من منتظرم همه چیز فراهم بشه باید برم دنبال ندای درونی ام؟؟

یک کاغد برداشتم و استعفای خودم رو نوشتم و مستقیم رفتم پشت دفتر سرپرستم،یادم میاد پشت در اتاق که رسیدم:

یکی درونم گفت نکن اگه با استعفات موافقت بشه چی؟ اگه رفتی و کار هات درست نشد چی؟با زن و بچه می خوای چیکار کنی؟

یکم دستم لرزید چند ثانیه تامل کردم انگار یکی می گفت برگرد.

ولی یک فریادی تو وجودم به صدا درآمد که برو تو رسالتی داری که باید انجامش بدی،امیدت به خدا باشه.

یه جمله گفتم،گفتم خدایا از این به بعد تو سرپرست و رئیس و مسئول من باش.

در رو زدم و رفتم داخل سرپرستم باورش نمیشد،شوکه شده بود بهم می گفت مطمعنی؟؟

گفتم بله دوباره نگاه به متن درخواست انداخت و یک نگاه به من با تعجب پرسید واقعا می خوای بری؟ گفتم بله.

اول که موافقت نکرد ولی بعدش بهش گفتم که اگه قصد کمک کردن به من رو  دارید لطفا امضا کنید.

گفت تو که چیزی رواز دست نمیدی میخوای بری برو!

ولی یک سال مرخصی بدون حقوق برو،چرا قبول نمی کنی.

گفتم می خوام همه پل های پشت سرم رو خراب کنم که خیالم راحت باشه که راه برگشتی ندارم.

با تعجب و تردید امضا کرد.

امدم بیرون و گفتم:خدایا به امید تو،از فرداش دیگه نرفتم سرکارم.

هر روز که به کار اموزش و تدریس سرگرم بودم انگار روز شب برام مفهومی نداشت و تازه فهمیده بودم لذت بردن از کار یعنی چه؟

هر بار تو کلاس یکی از بچه ها از موفقیت ها و  بهبود روابطی که بعد از کلاس براش حاصل شد بود می گفت انگار بزرگ ترین هدیه عمرم رو داشتم می گرفتم به قدری به وجد امده بودم که تمام خستگی هام می رفت.

اونجا بود که فهمیدم اون گمشده ی درونی که سال ها تو ذوب آهن دنبالش می گشتم چی بود و کجا بود؟

دیگه هیچ چیز جز اینکار و آموزش و مطالعه به من آرامش نمی داد.

حتی حاضر نبودم یه نصف روز برگردم شرکت کار های تصفیه حساب رو کامل کنم علیرقم اینکه چیزی حدود 20 میلیون طلب کار بودم.

اینقدر لذت می بردم و اینقدر درگیر این کار شده بودم که حتی شب ها به زور به رخت خواب میرفتم وخدا را شکر میکردم که بلخره راه خودم رو پیدا کردم.