گروه آموزشی اصل من

زمانیکه در سال 1388 در ذوب آهن اصفهان به عنوان نیروی رسمی دولت استخدام شدم،علیرقم حقوق و مزایای بسیار خوبی که داشتم ولی هیچ وقت از شغلم و کارم راضی نبودم ، اون زمان علیرقم هیجان زیاد برای پیشرفت هیچ چیزی از قوانین متافیریکی و معنوی  نمی دونستم. 

. به همین خاطر شروع کردم به ایجاد تغییرات بیرونی مثلا تغیرات درون سازمانی،توی اداره جابه جا شدم و در قسمت های مختلف اون کارخانه ی عظیم سعی می کردم کار کنم، شاید اون حس عجیب و البته ناخوشایندی که در وجودم بود رو خنثی کنم

هیچ وقت اون جابه جایی ها نتونست اون دریای پرجوش و خروش درونی من رو آروم کند،حتی احساس می کردم مثل ریختن آب روی روغن داغ هر روز شعله ای که تو وجودم می سوخت شعله ورتر می شد و گر می گرفت. 

من بودم و کلی آرزو،من بودم و کلی تحقیقات جوونی،خیلی هم تو شغلم تلاش می کردم. 

پروژه های مختلف،کارهای عملی و علمی در راستای کار کارخانه،برگزاری جلسات مختلف با مسئولین ولی هیچ کدوم من رو آروم نمی کرد، تازه من با اون شور و اشتیاق هر روز سرخورده تر می شدم چرا که بی توجهی ها آزارم می داد .

البته اون موقع کسی نبود که بهم بگه دست و پا زدن در مسیری که در راستای رسالت آدم نیست مثل دویدن روی تردمیله، می دوی ولی آخرسر، سر جای خودتی و البته خسته تر و بی انرژی تر از قبل . 

اون موقع هیچ چیزی درمورد سیستم فوق هوشمند کیهانی،نمی دونستم،اون کارها و اون رفتارهایی که از مسئولینم می دیدم،نه اینکه اونا بد بودن، بلکه  کائنات نمی خواست علی شهبازی تو اون محیط بمونه ولی من نمی فهمیدم و هر روز می دویدم ولی روی تردمیل.

 پیشرفت و ارتقاء دوستانم که بدون هیچ تلاشی روز به روز مشهودتر بود درگیری فکری ام رو بیشتر می کرد که پس چرا  من با این همه ذوق و شوق درجا می زنم،و البته باز هم نمی دونستم که قرار بر اینه که اون ها تو اون محیط پیشرفت کنن  و من تو یک محیط دیگه

 اون موقع نمی دونستم که این جهان منظم هر چیزی را سرجای خودش می پسنده و اگه کسی درجای خودش نباشه ،فقط داره خودش رو خسته می کنه و دنیا به کامش تلخ میشه،هیچ وقت نمی شه از یک درخت پسته تو شمال کشور محصول خوبی گرفت،هرچقدر هم که نهالش عالی و خاکش هم خوب باشه.

 اینقدر شب ها تا صبح فکر می کردم و روزها تو محل کارم درگیری فکری داشتم که کاملا در ظاهرم مشهود بود.

 خونه و هرچیزی که داشتم رو فروختم و هر پولی که تو زندگیم بود را جمع کردم و با مشورت یکی از دوستای قدیمم شرکت ناشاپخش رو در منطقه صنعتی دولت آباد اصفهان راه اندازی کردم باحدود 10 تا نیرو،پخش مواد غذایی به موادغذایی ها  . 

اوایل همه چیز خیلی خوب بود ، حتی درآمد ماه اولی من 7 میلیون تومان شد. (دقت کنید یک بیزنس که تازه استارت خورده درماه اول به سود دهی بیافته و اون هم این مبلغ )

 ولی این شرایط خوب، زیاد دووم نیاورده و حدود 9 ماه بعد جوری من ورشکست شدم که حتی پول برای رهن خونه ، نداشتم و برای همسرم کلی دردسر فراهم کردم .

 من ماندم و کلی بدهی،دیگه مهلت مرخصی بدون حقوق من هم تمام شده بود که برگشتم به ذوب آهن ولی این بار با جیبی بدون پول و کلی بدهکاری.

 حدود 2 سالی گذشت ولی اون آتش در وجود من نه تنها خاموش نشده بود بلکه شعله ورتر هم شده بود. 

هر روز و شب  به این فکر بودم که خدایا قطعا تو من رو برای این زندگی بخور و نمیر خلق نکردی و یا شناختی که من از خودم دارم،این زندگی زندگی من نیست. 

همون روزها یک پیشنهاد کاری توسط یکی از دوستانم به من شد و من علیرقم نداشتن احساس خوب به آن کار،به تحقیقات و دو دو تا چارتاهای مغزم بسنده کردم و با اون آقا شرکت پی وی سی امین توی منطقه صنعتی 2 نجف آباد اصفهان بصورت شراکتی راه اندازی کردیم.

مجددا شرایط در اوایل کار خوب بود ولی پس از حدود یک سال متوجه شدم مرتکب چه اشتباهی شدم و ندای درونی و الهامات الهی را که نادیده گرفته بودم  ( که البته اون موقع هیچ شناختی از ابن قوانین نداشتم ) تاوانش را مجددا دادم و دوباره کلی ضرر و زیان به بار آوردم.

 زندگی من که تازه داشت جون می گرفت ، بابت پرداخت بدهی های ناشا پخش ، مجددا به زیر بار فشار مالی و روحی و روانی پی وی سی کمر خم کرد.

 و من دوباره با کوله باری از بدهی برگشتم به ذوب آهن و چه روزگار سختی بود اون روزها.

سردرد های عصبی و بیماری گوارشی من که البته بعد از حدود یک سال دکترها فهمبدن بخاطر اعصابمه امونمو بریده بود

در همون اثنا که هر روز یادمه تو گرمای تابستون دنبال جمع و جور کردن طلب ها و مهلت گرفتن از طلبکارها هر روزم شب می شد با دوستی آشنا شدم که وقتی حال و روز منو دید گویا دلش برام سوخت و خواست کمکی کنه( البته اینو بعدا فهمیدم).

از همون جا بود که  استارت زندگی زیبای من به لطف پروردگار خورده شد و من با قانون جذب آشنا شدم .

هیچ وقت یادم نمیره چقدر خوندن کتاب های قانون جذب به من آرامش میداد . آرامشی که سالها بود رنگی ازش تو زندگیم وجود نداشت . هزچه بیشتر می خوندم آرام تر می شدم چرا که تازه داشتم می فهمیدم خودم با خودم چه کارهایی کرده بودم.

هر روز خداوند مرا به سمت کتابی هدایت می کرد و من با مطالعه ی اون مثل یک لامپی که به برق وصل می شد ، برافروخته و روشن و روشن و روشن تر می شدم .

تمام وقت من ، با کتاب هام پرشده بود ، شبانه روز در حال خوندن کتاب و گوش دادن به کتابهای صوتی  بودم . هیچ وقت آرامش اولین روزها رو فراموش نمی کنم هیچ وقت احساس خوبی که تو وجودم بود رو فراموش نمی کنم .

این مطالعات اینقدر اطلاعات من رو بالا برد و روحم رو جلا داد که تو اون مرحله به این نتیجه رسیدم که من کارمند هستم ولی برای کارمندی وحقوق بگیری خلق نشدم ،

استعفام رو نوشتم و پشت کردم به همه ی امیدهای زندگیم

و از ذوب آهن اصفهان بیرون اومدم ، هنوز صدای همکارانم و دوستانم توی گوشمه ، شغل تو آرزوی خیلی از جوون های کشوره ، تو رسمی هستی ، نکن این کار رو ، تو تو تو….

فقط یه جمله گفتم و اومدم بیرون ، خدایا از امروز کارفرما و سرپرست من تو هستی ، به امید تو شروع می کنم

 روزها با دوستانم جلسات مختلفی داشتم و اونها با شنیدن همون چیزهایی که من آموخته بودم به وجد می اومدن ، من تئوری آموزش نمی دادم ، من خودم طعم کارمندی رو چشیده بودم ، من شغل آزاد و چک و پول و نقدینگی و…. را لمس کرده بودم.

من با کارمندی و هزینه ها  و بدهی ها سرو کله زده بودم و به همین خاطر به خوبی می تونستم احساس دوستای متفاوتم رو تو شرایط مختلف حس کنم ، خودم رو جای اونها بگذارم .

به تشویق دوستان و اطرافیانم جلسه هام رو گذاشتم و روز به روز افراد بیشتری میومدن برای آموزش و یادگیری برای کسب وکار و زندگی شون .

تا جاییکه تو شهرهای اطراف دعوت شدم برای سخنرانی و آموزش

کلاسهام پر بود از افرادی که به وجد می اومدن از شنیدن علومی که با کلی تجربه مخلوط شده بود . زندگیم به آرامشی رسیده بود که سالها بود تشنه ی اون بودم . روابطم با اطرافیانم روز به روز بهتر بهتر می شد.

ومهم تر از همه اون آتش درونم رو دقیق احساس می کردم که رسیده بود به اونجایی که باید وشرایطم روبه روز بهتروبهتر شد و تازه لذت زندگی رو داشتم می فهمیدم .

من تو دوره های آموزشی و کلاس هام تمام تجربه ی سالها تدریس دانشگاه ، کار در بخش دولتی و به عنوان کارمند رسمی – فعالیت دربخش خصوصی به عنوان کار آفرین و با علم قانون جذب تلفیق کرده بودم و در اختیار شرکت کننده ها می گذاشتم و اونها هم چون فقط مباحث تئوری نمی شنیدن تو عمل به کار می بستن و نتیجه می گرفتی.

حرف آخر : من خیلی بها دادم ، دو بار کل زندگی ام رو دادم تا یه چیزهایی رو بفهمم ازت می خوام تو این بها رو نده – تو دیگه نیاز نیست مثل من شب بیداری بکشی ، نیاز نیست بی خونه بشی و بدهکار ، تا بفهمی چطوری قراره به پول و آرامش و احساس خوب برسی . نمی دونم تو چه مرحله ای هستی ، فقط یه چیزی رو خوب می دونم آدم ها با توجه به آموخته های این جهان مادی که خیلی دور از آگاهی های روحانی شده ، کم میشه از عمق وجودشون فرمان جرکت زندگی شون رو به دست خداوند بدن و بلاخره این اتفاق یه روزی خواهد افتاد روزی که از همه  می پرسن – روزی که می فهمن فقط درکنار خداونده که آدم به آرامش می رسد و بقیه ی آرامش ها وکنار هم بودن ها فقط و فقط مقطعی بوده – روزی که درد می کشن و از همه نا امید می شن و یا به قول قرآن کشتی شون رو سوراخ می بینن وسط دریا . نمی دونم تو به این مرحله رسیدی یا نه ، نمی دونم هنوز هم دوست داری دست و پا بزنی . نمی دونم هنوز هم فکر می کنی خودت به تنهایی و بدون اتصال به نیرویی ماورائی می تونی برسی به زندگی ایده آل که بخاطرش خلق شدی؟

نمی دونم – نمی دونم – نمی دونم

خیلی چیزها رو در موردت نمی دونم ، ولی یه چیز رو خوب  می دونم ، خیلی هم خوب می دونم

و بابت این چیزی که می خوام بهت بگم هم خیلی آموزش دیدم ، هم خیلی تجربه بدست آوردم ، هم خیلی بها دادم . به همین خاطر بهت تعهد می دم راه رسیدن به خواسته هات غیر این نیست و هر مسیری رو بری باید برگردی ودوباره  ازاین مسیر شروع کنی .

تنها راه رسیدن به آرزوهات تغییر آگاهانه مسیریه که تا حالا از طریق اون به خواسته هات نرسیده ای ولی تغییر سخته ، استرس زاست – نیاز به آگاهی داره – نیاز به پشتوانه داره که مثل خیلی ها تغییر تو زندگی شون دادند وشکست خوردن نشی . ( افرادی که شغلشون رو سوخت کردند وبعد ازمدتی فهمیدن اشتباه کردند – افرادی که  رابطه ی عاطفی شدن رو به هم زدن وبعد از مدتی فهمیدن اشتباه کردن و)

 تنها راه تغییر وغیر از این هم هیچ راهی نیست ، خداوندهم تو قرآن تنها راه رسیدن انسان ها به آرزوها شون رو دقیقا با همین واژه مشخص کرده ( گفته باید تغییر کنی وخود تو که هم باید اقدام کنید من کاری براتون نمی کنم من زمانیکه تغییر کردم وراهم رو عوض کردم فهمیدم که اگر من باهمون روحیات وافکارده ها شرکت دیگه می زدم بازهم نتیجه تکرارمی شد (اول خوب بعد ازمدتی همه چیز خراب می شد(

من رسالت خودم رو بر مبنی تغییر آگاهانه ی شروع کردم ، چون به این ایمان رسیدم که تا تغییر نکنیم هرچه فکر آموزش ببینم ، کار کنیم تلاش کنیم نتیجه فقط تکرار می شد وبهتر نمی شه .

یه نکته ی دیگر که می خواستم بهت بگم  اینه لطفا ذهن خودت رو دست همه کس نده برای مهم باشد از کی داری باید می گیری من پشتوانه ای پشت آموزشی هام دارم که شاید کمتر کسی اون رو داشته باشد . تو کسب وکار هم کارمند رسمی دولت بودم حدود 10 سال هم خودم به عنوان یک کارآفرین سالها با بازار دست وپنجه نرم کردم .

هم به عنوان یک معلم در دانشگاه با جوان های زیادی سرو کله زدم وتو هم با اغشار مختلفی زندگی کردم)